این سوی زندگی من و تو هستیم و آن سوی دیگر سر نوشت !
این سو دستها در دست هم است و آن سو عاقبت این عشق !
به راستی آخر این داستان چگونه است ؟ تلخ یا شیرین ؟
سهم من و تو جدایی است یا برابر است با تولد زندگی مان ؟
چه زیباست لحظه ای که من به
سهم خویش رسیده باشم و تو نیز به ارزوی خود !
چه زیباست لحظه ای که سر نوشت
با دسته گلی سرخ به استقبال ما خواهد آمد!
چه تلخ است لحظه جدایی ما و چه غم انگیز است لحظه خداحافظی ما !
این سوی زندگی ما در تب و تاب یک دیدار می باشیم ....
و آن سوی زندگی یک علامت سوال در آخر قصه من و تو دیده می شود !
آیا ما به هم میرسیم یا نمیرسیم ؟
سرانجام این داستان به کجا ختم خواهد شد ؟

نوشته شده توسط زهرا در سه شنبه یکم مرداد 1387 ساعت 14:59 موضوع عاشقانه | لینک ثابت
دیشب دوباره دیدمت اما خیال بود
تو در کنار من بشینی؟...... محال بود
هر چه نگاه عاشق من بی نصیب بود
چشمان مهربان تو پاک و زلال بود
پاییز بود و کوچه ای و تک مسافری
با تو چقدر کوچه ی ما بی مثال بود
نشنید لحن عاشق من را نگاه تو
پرواز چشم های تو محتاج بال بود
سیب درخت بی ثمر آرزوی من
یک عمر مانده بود ولی کال کال بود
گفتم کمی بمان به خدا دوست دارمت
گفتی مجال نیست ولیکن مجال بود
یک عمر هر چه سهم تو از من نگاه بود
سهم من از عبور تو رنج و ملال بود
چیزی شبیه جام بلور دلی غریب
حالا شکست وای صدای وصال بود
شب رفت و ماه گم شد و خوابم حرام شد
اما نه با خیال تو بودم حلال بود

نوشته شده توسط زهرا در چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387 ساعت 11:10 موضوع عاشقانه | لینک ثابت

من تو را به کسي هديه مي دهم که از من عاشق تر باشد و از من براي تو مهربان تر.
من تو را به کسي هديه مي دهم که صداي تو را از دور، در خشم، در مهرباني،
در دلتنگي، در خستگي، در هزار همهمه ي دنيا، يکه و تنها بشناسد.
من تو را به کسي هديه مي دهم که راز معصوميت گل مريم و تمام سخاوت هاي
عاشقانه اين دل معصوم دريايي را بداند؛ و ترنم دلپذير هر آهنگ، هر نجواي
کوچک، برايش يک خاطره باشد.
او بايد از نگاه سبز تو تشخيص بدهد که امروز هواي دلت آفتابي است؛ يا آن
دلي که من برايش مي ميرم، سرد و باراني است.
اي.... ،اي بهانه ي زنده بودنم؛ من تو را به کسي هديه مي دهم که قلبش بعد
از هزار بار ديدن تو، باز هم به ديوانگي و بي پروايي اولين نگاه من بتپد.
همان طور عاشق، همان طور مبهوت و مبهم...
تو را با دنيايي حسرت به او خواهم بخشيد؛
ولي آيا او از من عاشق تر و از من براي تو مهربان تر است؟آيا او بيشتر از
من براي تو گريسته است؟؟ نه... هرگز...هرگز
ولي، تو در عين ناباوري، او را برگزيدي...
مي دانم... من دير رسيدم...خيلي دير...خيلي...
يك بار ديگر بگذار بي ادعا اقرار كنم كه هر روز دلم برايت تنگ مي شود.
روزهايي که تو را نمي بينم، به آرزوهاي خفته ام مي انديشم، به فاصله بين
من و تو،...
هر روز به خود مي گويم کاش شيشه عمر غرورم را شکسته بودم
کاش به تو مي گفتم که عاشقانه دوستت دارم تا ابد

نوشته شده توسط زهرا در سه شنبه هجدهم تیر 1387 ساعت 23:1 موضوع عاشقانه | لینک ثابت


اگه بگم که قول مي دم تا هميشه باهات باشم
اگه بگم که حاضرم فداي اون چشات بشم
اگه بگم توآسمون عشق من فقط تويي
اگه بگم بهونه ي هر نفسم تنها تويي
اگه بگم قلبمو من نذر نگاهت مي کنم
اگه بگم زندگيمو بذر بهارت مي کنم
اگه بگم ماه مني هر نفس راه مني
اگه بگم بال مني لحظه ي پرواز مني
ميشي برام ماه شباي بي سحر؟
ميشي برام ستاره ي راه سفر؟
ولي بدون هرجا باشي يا نباشي مال مني
بدون اگه براي من هم نباشي عشق منی

نوشته شده توسط زهرا در جمعه هفتم تیر 1387 ساعت 22:47 موضوع | لینک ثابت

کاش می دانستی دنیا با همه وسعتش بی تو جایی برای
ماندن ندارد.اشک چشمانم هر شب سراغت را از
کویر گونه هایم می گیرند.ای که دیدگانم از دل تنهایی
تو الفبای اشک ریختن را آموخته اند ولحظه های
گریانم با نبودن تو روان گشته اند چرا از کوچه
دلتنگی هایم گذر نمی کنی وبرای چشمان مانده به
راهم دستی تکان نمی دهی؟
بی تو قناریهای دلم خوش آواز نیستند
وآسمان چشمانم همیشه بارانی است.بی تو من درختی
خشکیده در پاییزم

نوشته شده توسط زهرا در پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1387 ساعت 22:50 موضوع عاشقانه | لینک ثابت
اگر مي دانستي که چقدر دوستت دارم
سکوت را فراموش مي کردي
تمامي ذرات وجودت، عشق را فرياد مي کرد.
اگر مي دانستي که چقدر دوستت دارم
چشمهايم را مي شستي
و اشکهايم را با دستان عاشقت به باد مي دادي.
اگر مي دانستي که چقدر دوستت دارم
نگاهت را تا ابد بر من مي دوختي
تا من بر سکوت نگاه تو
رازهاي يک عشق زميني را با خود به عرش خداوند ببرم.
اگر مي دانستي که چقدر دوستت دارم
لحظه اي مرا نمي آزردي
که اين غريبه ي تنها، جز نگاه معصومت پنجره اي
و جز عشقت، بهانه اي براي زيستن ندارد.
اي کاش مي دانستي...
اگر مي دانستي که چقدر دوستت دارم
همه چيز را فدايم مي کردي
همه آن چيز ها که يک عمر بخاطرش رنج کشيده اي
و سال ها برايش گريسته اي.
اگر مي دانستي که چقدر دوستت دارم
همه آن چيز ها که در بندت کشيده رها مي کردي
غرورت را... قلبت را... حرفت را...
اگر مي دانستي که چقدر دوستت دارم
دوستم مي داشتي
همچون عشق که عاشقانش را دوست مي دارد.


نوشته شده توسط زهرا در پنجشنبه نهم خرداد 1387 ساعت 23:17 موضوع عاشقانه | لینک ثابت
ز غم کسی اسیرم که ز من خبر ندارد، عجب از محبت من که در او اثر ندارد.
غلط است هر که گوید : دل به دل راه دارد. دل من ز غصه خون شد ، دل او خبر ندارد.
.jpg)


نوشته شده توسط زهرا در شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387 ساعت 23:0 موضوع عاشقانه | لینک ثابت
کاش آسمان ميدانست درد من چيست !
کاش ميدانست نياز من چيست!
کاش ميدانست به يک قطره باران نيز قانعم....
کاش آسمان ميدانست درد مني که همان کوير خشک و بي جانم چيست!
دلم مثل کوير از محبت و عشق خشک و بي جان است ،
عاشقم ولي ، يک عاشق تنها!
يک عاشق بي کس ! عاشقي که معشوقش در کنارش نيست....
کاش دريا ميدانست کوير چيست!
راز درون دريا رويايي است محال براي همان کوير تنها!
دلم مثل کوير آرزوي ديدن دريا را دارد اما دريايي نيست تنها يک خواب است و بس!
کاش باران ميدانست معني انتظار چيست ....
مني که همان کوير تشنه و بي جانم سالهاست که انتظار يک قطره باران
را ميکشم اما افسوس که اين انتظار بيهوده است....
و اي کاش آسمان ميدانست درد دل اين کوير خسته و تشنه چيست!
نوشته شده توسط زهرا در دوشنبه نهم اردیبهشت 1387 ساعت 20:53 موضوع عاشقانه | لینک ثابت

نوشته شده توسط زهرا در دوشنبه دوازدهم فروردین 1387 ساعت 19:17 موضوع عاشقانه | لینک ثابت
صدای تیشه آمد
گفت شیرین
(کنار ماهتابیها به مهتاب)
صدای تیشه آمد
ماه تابید
صدای تیشه فرهاد آمد
گفت شیرین
(کنار لاله ها با لاله ی لال)
صدای ناله آمد
لاله نالید
صدا از تیشه فرهاد افتاد
صدای گریه ی شیرین
میان باغ تنهایی هزاران لاله از باران
فرو می ریخت...

نوشته شده توسط زهرا در سه شنبه هفتم اسفند 1386 ساعت 17:0 موضوع عاشقانه | لینک ثابت
بلنــد قامت مـن
سايـه گستر خستگـي هاي مـن
گـل قشنگـــم
اي خوبتـريـن :دريچـه کـوتاهست که پـرده هاي قـامتت را بـي نصيب مـي گـذاري؟
بيـا و پـايـان ده ايـن وحشت مـکرر را
بلنـد قامت مـن ، آيـا حقارت ايـن کلبـه و خاک تـرا از بـارش بـاران اميـد بخشت پشيمـان مي کنـــد ؟
بيـا و ببـار
بيـا و ذوق حسـودان ايـن دشـت را بشـکن
سکـوي خانـه ما شاهـد شکيبـائي منسـت .
سکـوي خانـه ما تجسـم روح اميـد و انتظار و تنهـائيهـاي منسـت .
قنــاري خوش الحـان مــن :چـرا نمي آئـي؟
کـه در حضور تـو نمـاز واجب نيست . چـرا که بـودن تـو لمـس غايـت خـوبيسـت .
تـو نيستـي ...
چـه حسرتـي ست دريـن شب پــائيـزي سـرد
مـي گذرد و همچنان مـي جويم کـسي را کـه آوايـش لـرزه بـر دل و دينـم انـداخت...
نوشته شده توسط زهرا در سه شنبه سی ام بهمن 1386 ساعت 17:5 موضوع عاشقانه | لینک ثابت
همه عمــر بر ندارم سر از این خمار مستی که هنوز مــــن نبودم که تو در دلم نشستی
تو نه مثل آفتــابی که حضور و غیبت افتـــد دگـــران روند و آیند تو هــمچنان که هستــی

نوشته شده توسط زهرا در جمعه نوزدهم بهمن 1386 ساعت 10:26 موضوع عاشقانه | لینک ثابت
چشمانت را براي زندگي مي خواهم
اسمت را براي دلخوشي مي خوانم
دلت را براي عاشقي مي خواهم
دستت را براي نوازش مي خواهم
صدايت را براي شادابي ميشنوم
و پاهايت را براي همراهي مي خواهم
عطرت را براي مستي مي بويم
خيالت را براي پرواز مي خواهم
و
وجودت را براي پرستش مي خواهم

نوشته شده توسط زهرا در شنبه سیزدهم بهمن 1386 ساعت 16:26 موضوع عاشقانه | لینک ثابت
پیرمردی صبح زود از خانهاش خارج شد. در راه
با یک ماشین تصادف کرد و آسیب دید .
عابرانی که رد میشدند به سرعت او را به اولین
درمانگاه رساندند .
پرستاران ابتدا زخمهای پیرمرد را پانسمان
کردند. سپس به او گفتند: "باید
ازت عکسبرداری بشه تا جائی از بدنت آسیب و
شکستگی ندیده باشه"
پیرمرد غمگین شد، گفت عجله دارد و نیازی به
عکسبرداری نیست .
پرستاران از او دلیل عجلهاش را پرسیدند .
زنم در خانه سالمندان است. هر صبح آنجا میروم
و صبحانه را با او
میخورم. نمیخواهم دیر شود !
پرستاری به او گفت: خودمان به او خبر میدهیم.
پیرمرد با اندوه گفت : خیلی متأسفم. او آلزایمر
دارد. چیزی را متوجه
نخواهد شد! حتا مرا هم نمیشناسد !
پرستار با حیرت گفت: وقتی که نمیداند شما چه
کسی هستید، چرا هر روز صبح
برای صرف صبحانه پیش او میروید؟
پیرمرد با صدایی گرفته، به آرامی گفت: اما من
که میدانم او چه کسی است ...!
نوشته شده توسط زهرا در جمعه پنجم بهمن 1386 ساعت 21:21 موضوع عاشقانه | لینک ثابت
نوشته شده توسط زهرا در دوشنبه یکم بهمن 1386 ساعت 22:8 موضوع عاشقانه | لینک ثابت
عشق را افسانه کردي يا حسين (ع)..........عقل را ديوانه کردي يا حسين ( ع) ..........در ره معبودي بي همتاي خويش ........همتي مردانه کردي يا حسين (ع)..........تا قيامت در دل اهل ولا ........منزل و کاشانه کردي يا حسين (ع)

نوشته شده توسط زهرا در چهارشنبه نوزدهم دی 1386 ساعت 21:56 موضوع مناسبتها | لینک ثابت
براي عشق گريه كن ولي به كسي نگو.
براي عشق مثل شمع بسوز ولي نگذار پروانه ببينه.
براي عشق پيمان ببند ولي پيمان نشكن .
براي عشق جون خودتو بده ولي جون كسي رو نگير .
براي عشق وصال كن ولي فرار نكن
. براي عشق زندگي كن ولي عاشقونه زندگي كن
. براي عشق بمير ولي كسي رو نكش
. براي عشق خودت باش ولي خوب باش

نوشته شده توسط زهرا در سه شنبه یازدهم دی 1386 ساعت 11:37 موضوع عاشقانه | لینک ثابت